صلح
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 4:30
بعضی وقتها که از ادمها و حرفها لبریز شدی باید از ازدحام فاصله بگیری و کمی ارامش را مزه مزه کنی. انوقت می بینی که در ارامشت به همان آدمها و حرفها می اندیشی و حس می کنی چقدر دوست داشتنی اند. وقتی ارامش داشته باشی و با خودت در صلح باشی از پس مشکلات و غصه ها بر می آیی و حتی بیماری پسرک و کارهای مانده تز...
این بار
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/22 | ساعت: 2:05
خواهر بزرگه کاناداست، وسطی فرانسه و آخری کنج این شهر کوچک با پسرش عکسهای پسرخالش را که می بینه میگه منم اونجا بودم. این منم! تابستان تمام می شود و پسرک حسرت به دلش ماند که دریا برود. عذاب وجدان دارم به خاطر تزی که برنامه همه را به هم ریخته اما این بار باید تمام شود. نه فقط به خاطر زحمات بقیه،عزت نفس...
دفترچه خاطرات
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/22 | ساعت: 2:05
به هرکس میگویم وبلاگ می نویسم. می پرسد: با اسم خودت؟ -نه، مستعار - پس چطور بقیه خبر می شنوند و می خوانند. مخاطبانت از کجا می آیند؟ - میتوانم به جرات بگویم هیچ مخاطبی ندارم!! هیچکس این نوشته ها را نمی خواند! من نه به وبلاگ کسی سر می زنم، نه آدرسم را به کسی داده ام. تنها خوانندگانم عابران گذری هستند ک...
خشم
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/22 | ساعت: 2:05
دیروز موقع نهار، بابا صدام زد، نشنیدم، با لحنی نیمه شوخی نیمه جدی گفت؛ هوی!با توام پدر شوهرم گفت: من از شما عذر میخوام بابت این لحن پدرتون، ناراحت نشید! حس بدی پیدا کردم، گفتم: آدم از دست باباش که ناراحت نمی شه! اما ناراحت شده بودم، به خودم گفتم کاش این خلق و خوی تند وکم صبر را از پدرم به ارث نبرم ا...
خواب رویای فراموشی هاست
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/22 | ساعت: 2:05
وقتی تزت معطل مقاله و مقاله گیر استاد راهنماست. راهنما می گوید مقاله رو با مشاور چاپ کن. مشاور که قرار بوده ظرف دو سه روز جواب بدهد سیزده روز است نظر که هیچ، هیچگونه علایمی از حیات نشان نداده. مجله صرفا تایید راهنما را قبول دارد و راهنما یحتمل مثل همیشه قر خواهد آمد... بهترین کار اینه که پتو را بکشی...
حرفهای خوب یک آدم دلواپس!
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/22 | ساعت: 2:05
هرگز نفهمیدم چطور ادمی که این همه خوب است و اینقدر رمان خوانده و شعر بلد است، میتواند دلواپس و راستی! باشد! حرفهای خوبی می زد میگفت تو از حرفهای (م) می رنجی چون خودت قبل از انکه این حرفها را از دهن او بشنوی بارها با خودت همین حرفها را واگویه کردی میگفت: او و مادرت یک جمله میگویند و میروند میخوابند ا...
من، آنجا، اینجا
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/22 | ساعت: 2:05
حالا یادم آمد، دانشگاه که می رفتم هرچه بود و هرچه بودم، حتی اگر خیلی ها دوستم نداشتند اما خودم خودم را دوست داشتم، تحسینم می کردند. رابطه ام با واقعیت ها قطع نبود، در اکنون و این لحظه نفس می کشیدم. از عشق و دیوانگی خبری نبود، همه چیز حول محور هدف و تلاش و شادی می چرخید. شرکت که رفتم خیلی ها دوستم دا...
خدایاشکر
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/22 | ساعت: 2:05
فکر کنم امشب بعد از شبهای بی سحر سردرد و بی خوابی و دلشوره بالاخره می توانم سرم را ارام روی بالش بگذارم و خواب سگ هار و درگیری نبینم خدارا شکر فعلا حال مادر م خوب است و هیچ نیازی به شیمی درمانی نیست الحمدلله خدایا دمت گرم این بلاتکلیفی مهد کودک پسر را هم عاقبت به خیر کن تا من با ارامش و انگیزه برگرد...