شکر - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
بهش گفته بودند تو نمره را بخوان. گفته بود من نمیتوانم گریه ام میگیرد. اما نمره ام را او اعلام کرد این قدر قشنگ که خودش و خودم و دوستانم اشک در چشمانمان جمع شد. گفت به همه کسانی که تو را دوست دارند تبریک میگم و به همین خاطر به خودم تبریک میگم. خوش به حال انها که تو را دوست دارند و خوش به حال تو که
این همه من - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
گفتم گمم بین این همه من. گم کرده ام خود واقعی ام را و نمی فهمم ادمی بذله گو و دوست داشتنیم یا گوشه نشینی ساکت. زنی نیازمند تحسینم یا مردی قوی و مستقل. منتقدی باهوشم یا همدلی مهربان. عاشقم یا عاقل.سرگردانم بین این همه تصویر. گفت زود آمدی مولانا در هفتادسالگی دنبال خودش میگشت و خود را نیافته بود.دیروز
راه می بینم در ظلمت - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 22:08
ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض گردش ماهی ها روشنی من گل آب پاکی خوشه زیست مادرم ریحان می چیند نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد پشت لبخندی پنهان هر چیز روزنی دارد دیوار زم...
به باد عاشق بود. - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:15
میان تاریکی تو را صدا کردم سکوت بود و نسیم سکوت بود و نسیم که پرده را میxadبرد،در آسمان ملول ستاره ای میxadسوخت، ستاره ای میxadرفت، ستاره ای میxadمرد ستاره ای میxadسوخت، ستاره ای میxadرفت، ستاره ای میxadمرد تو را صدا کردم تو را صدا کردم تمام شب آنجا میان سینۀ من، کسی ز نومیدی نفس نفس می زند کسی به پ...
من، اینجا - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 18:30
بچه که بودم، شبها تا ساعت سه و چهار بیدار میموندم، شعر می گفتم کتاب میخوندم، فیلم می دیدم، با خواهرام حرف میزدیم..مامان بابا هم کاری به کارمون نداشتند. یادم نمیاد هیچوقت ازشون شنیده باشم که بچه بخواب! ازدواج که کردم، این شب بیداریهایم همسرم را شوکه کرده بود،ده سال کارمندی و تلاشهای بی وقفه «م» هم هن...
تمام شد. - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 18:30
تمام شد، باید برگردم. تمام روزهای خوش کتاب و قلم و آرامش و آهستگی گذشت. روزهای هیاهو و همهمه بازگشت. و من به عنوان مهره ای از دستگاه اداره از فردا سر جای خودم قرار می گیرم تا چرخ اداره بهتر بچرخد. بین رئیس کوچولوهای بازاریِ دلال مسلک و همکاران خودشیفته ای که با سه چهار سال سابقه معتقدند حقشان خورده ...
من هرگز.. - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 14:31
هرگز از یاد مبر ای دل در به در ما، من و تو انسان را رعایت کرده ایم. خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود من هیچوقت بابام رو نبوسیدم،هیچوقت بغلش نکردم هرگز باهاش درددل نکردم من هیچگاه احساس دوست داشتنی بودن و محبوب بودن نداشتم. همیشه خودم را به همه طلبکار دانسته ام همیشه حس میکردم زندگی، خوشی و سعادت کس دی...
که در طریقت ما کافریست رنجیدن - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 14:31
ادم اگر خودش را بشناسد و همیشه یادش باشد که چه بسیار روزهایی که حالش بد بوده و به خاطر خوب شدن حالش اشتباه کرده ، چه فراوان زمانهایی که در حق عزیزانش بی انصافی کرده و چه بسیار مواقعی که احساساتش بر عقلش غلبه کرده و از دست ادمهای دلسوزی که بین گرمی احساس و خشکی عقل به عقل توصیه میکنند خشمگین شده هیچو...
پاییز - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 14:30
چقدر امروز پاییزه. چقدر چهارشنبه است و چقدر دلم نمیدونه که دلش میخواست بودی یا نبودی؟ شاید حالا همون وقتیه که به جای خود را به دست غم سپردن باید بلند شم تزم رو بذارم سر طاقچه و به جاش یه رمان خوب یه فیلم عالی یا یه دفتر شعر ناب بردارم برم پسر رو از مهد بیارم و بعد باهم چای بنوشیم و و موسیقی گوش کنیم...
معجزه - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 14:30
خدایا دمت گرم.. تو هیچ چیز را هم که نمی آفریدی. نه زمین، نه هفت آسمان، نه دریا و نه همه چیزهایی که یک به یک شمردی و گفتی آفریدم. همین کلمه راکه آفریدی..ممنون راستی کلمه، معجزه کدام پیامبرت بود؟ این معجزه مرده را زنده می کند..کور را بینا و اژدها را آرام... این معجزه هر روز در من تکرار میxadxadشود،تکث...
نان سال های جوانی - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 14:30
گفتم: به نظرم بهترین کتاب هاینریش بل عقاید یک دلقکه گفت: ولی من نان سالهای جوانی را بیشتر دوست داشتم. کتاب را قبلاً، سال دوم یا سوم دانشگاه خوانده بودم، اما دوباره دست گرفتم و خواندم. خیلی حالم بد شد... شاید چون مقارن با همان شبxadهای سیاهی بود که مادر ((م)) را میxadبردیم شیمی درمانی و چیزهای دردناک...
تو می چرخی جنون می آید - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 14:16
واقعیت اینه که ما برای خیلی چیزها توضیحی نداریم، نظریه پردازها بیخود تلاش میکنند تمام ساحاتِ حیات رو تبیین و توجیه کنند؛ مثلا من بعد از سی وچهار سال زندگی کردن با خودم هنوز نمیتونم بفهمم که تو یه صبح سرد پاییزی که لرز کردم و برای فرار از فکر کردن به چهره مغمومِ پسرم موقع خداحافظی، مشغول خلاصه کردن ن...
سنگینی - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 14:16
هشت سالم بود، در حیاط مدرسه بازی می کردیم، من خوردم به یکی از بچه ها، افتاد زمین و سریع بلند شد. خندید، ولی خواهر بزرگترش با عصبانیت سراغم آمد که این قلبش مشکل دارد ممکن است از همین ضربه بمیرد!! تا شب گریه می کردم، به مادر التماس می کردم که زنگ بزند مطمئن شود که نمرده، نمرده بود حداقل تا اخر سال که ...
ملال - تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 0:15
وحشتناکترین واقعیتِ جهان خصومتآمیزیاش نیست، بیتفاوتیاش است؛ بخشی از مصاحبهی استنلی کوبریک با پلیبوی در سال 1968: از بچگی هم همینطور بودی، آرام و چندش آور می خزیدی روی پاهایم، بعد خودت را از روی شکمم بالا می کشیدی و بعد دور گلویم چنبره می زدی. با آن بوی تهوع آور لجنیت و آن زردیِ کشنده ات،کاری می کردی...
فکرها - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:12
ظرف های کثیف شام در ظرفشویی دهن کجی می کنند، (م) خوابیده است خوش به حالش سرش را که روی بالش می گذارد خوابش می برد. به جز شبی که خبر خودکشی عمویش را شنیده بود هیچوقت به خاطر ندارم که بیشتر از چند دقیقه بیدار مانده باشد! این وقت شب تازه کارناوال عاشورا به در خانه ما رسیده است. آقای مشاور پارسال با تعج...
برای فرزانه - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:03
صبح تا حالا با این حال ناخوش کج دار و مریز روی تزم کار کردم. انگار انفولانزا گرفته ام و استخوان درد و معده درد امانم را بریده است. مهمان دیشبم عصر بر می گردد و برادر همسرم هم شب مهمان ماست. باید کمی استراحت کنم اما فقط آمدم که چند کلمه برای فرزانه عزیزم بنویسم و بروم؛ رفیق خوبِ دوست داشتنیِ مومن، نا...
این خانه خانه من است. - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 16:02
امروز استخوانهایم درد می کند، سر دردهای شدیدِ قدیمی سراغم آمده اند و نشریه درباره مقاله ام می گویدکه حالا حالاها باید صبر کنم و اصلا معلوم نیست النهایه مقاله چاپ شود یا نشود؟ تا ساعت دو نظریه های اخلاقی را خواندم و دسته بندی کردم اما حس نوشتنم نبود. از نگاه کردن به کامپیوتر حالت تهوع می گرفتم. گویا ...
مذهب، تله ایثار یا طرد شدگی - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 1:21
احساس میکنم یک وزنه سنگین ده منی به پای دلم بسته اند. حالم بد است. دلم میخواهد با یکی سیر حرف بزنم. سال هشتاد، روی پله های خوابگاه تا صبح با هما حرف می زدیم و بحث میکردیم. ساعت پنج، صدای اذان که آمد بلند شدم نماز بخوانم، با چشمان بهت زده نگاهم کرد که : مگر تو نماز میخوانی؟ با اینکه مذهبی هستم و نماز...
برق رفت! شب بخیر - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 4:01
از بس از کودکی همیشه به نحو نامحسوس کنترل میشدم، جواب پس میدادم و گزارش پیشرفت تحصیلیم را با جزییات ارائه می دادم، عادت کرده ام که فکر کنم برای کس دیگری دارم درس می خوانم. انگار که این یک تکلیف است که باید همیشه مشغولش باشم نه یک پروژه که باید تمام شود. به همین خاطر شب های امتحان که برق می رفت به جا...
المنه لله - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 15:40
برای من که هیچگاه، فرزانگان دور و برم از قالب اتو کشیده ی عقلانیتشان بیرون نیامده اند، شاه بیت این غزل این بیت است؛ المنه لله که چو ما بی دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم.

برچسب‌های محبوب

که در طریقت ما کافریست رنجیدن | من هرگز