واقعیت
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 18:29
راستش امروز چهارشنبه بود و من حالم خیلیی بد بود. خدا می داند چند سال باید بگذرد تا نامش از چهارشنبه های ذهنم پاک شود؟ اما امروز هم دلتنگ نبودنش بودم و متاسف برای اینکه ندیدنش را انتخاب کردم اما عصر اوضاع بهتر شد.با آدمهای آشنایی که آزارم میدادند حرف زدم و خیلی محکم باهاشون برخورد کردم. حس کردم هیجا
دروغگویی روی مبل
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 18:29
خوشبختی یعنی اینکه خاطرت جمع باشد که «م» استخر است و دارد با فردیت خودش حال می¬کند و خوش میگذراند.پسر هندوانه بخورد، چشمانش از شادی برق بزند و با ماشین¬هایش بازی کند و تو همین طور که آرام آرام بی نظمی¬های خانه را مرتب می¬کنی سعی کنی افکارت را هم نظم بدهی. ... خوش شانسی یعنی اینکه ناگهان بفهمی کسی که
چایت را بنوش
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 18:29
وقتی تو پر از احساس شرم و گناهی و طرف مقابلت حجم عظیم خشم و کینه را پشت چهره ارام و بی تفاوتش پنهان کرده و حتی از تمجیدهایت نیز مفهوم کنایه و تمسخر می گیرد و کلمه کلمه حرفهایت را به بدترین زیان ممکن ترجمه و فهم می کند... باید به خودت بگویی؛ دیگر آزار کشیدن و زجر دیدن از نگاه او وتلاش برای اثبات خود
ز هرچه رنگ تعلق
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 18:29
روزگاری نه چندان دور فکر میکردم اگر روزی کسی بیاید و از او به اشتیاق سخن بگوید یا بخواهد به دیدارش برود، حالم خراب شود.اما امروز همان روز بود و من واقعا و بی اغراق هیچ حس بدی نداشتم. امروز روز خوبی بود، روز خدا بود. روز بی تعلقی، سبکبالی، خالی شدن از هرچه غیر او ده روز است که کاملا نجات یافته ام از
مهمانهای ناخوانده
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 18:29
گفت مسیح می گوید انسانی که از خود زاده نشود، ملکوت آسمانها بر او تعظیم نخواهند کرد. گفت کمک می کنم که از خود زاده شوی. «ف» کوچلویی که ترسیده، که نیازمند توجه و محبت است و همه جا به دنبال حامی می گردد را بزرگ می کنیم. دلم میخواهد درباره جلسات و تفسیرهای «ن» بنویسم اما ادمهایی به این جا سر می زنندکه ن...
مراقب من باش
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 18:29
مراقب من باش. نه آنقدر نزدیک بیاکه از صدای نفسهایت دلم آشوب شود. نه آنقدر دور که صدایت را نشنوم. مراقب من باش نه چون مادری دل نگران فرزند یا عاشق غیوری در کمین محبوب بلکه همچون طبیبی برای بیمار مراقب من باش و با من بگو از همه خامی هایم ولی مرا به ورطه بی ارزشی و شرم پرتاب نکن مرا روی شانه های آگاهیت...
دعا کن مادربزرگ
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 18:29
هر امتحانی که داشتیم، هر اضطرابی که فلجمان میکرد میگفتیم دعا کنبرایمان انا فتحنا میخواند. خواهرم سالها پیش خواب دیده بود که در بحبوحه یک جنگ گوشه ای تسبیح به دست انا فتحنا میخواند و ما در ان هیاهو و کشتار زیر سایه نفس گرمش امنیت داریم. و در خواب کسی گفته بود ارامشتان مرهون دعای خیر این پیرزن است. ح
یا دلیلی عند حیرتی
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
شب قدر سوم و من بازهم دست و دلم به قران و دعا نمی رود. عجیب آنکه احساس عذاب وجدان هم ندارم. شاید خدا مرا می بخشد و میداند این سکوت، سکوت دخترک آشفته و سرگردانی است که حتی نمیداند از خدا چه میخواهد؟ دخترکی که میداند اینقدر کوچک است که خدا هیچ نیازی به صدا و دعای او ندارد و خود خدا صدای طپش قلبش را و
دلتنگی
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
ارومبا مهسا حرف میزدم بهش گفتم من حس میکنم زنانگی وجودم کمه. هیچوقت از لمس از بوسه و از دوستت دارم گفتن و شنیدن لذت نبردم. هیچوقت در نبود نزدیکانم گریه نکردم. برخلاف میلم (ه) را صدا زد و حرفم را تکرار کرد و گفت: تو قبول داری حرفشو؟بی تفاوت نگاهم کرد که چرا فکر میکنی خیلی خاصی؟ با دیگران متفاوتی؟ بی
هذیانهای یک ادم روزه دار
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 16:01
خانم مدیر اداری و هدی در مورد مهدکودک حرف می زنند. یادم می آید هنوز تکلیف مهدکودک پسرک را روشن نکردم. هدفونم را محکم تر در گوشم می چپانم و صدای موسیقی را بلندتر می کنم.یکی میگوید چقدر بی حالی، روزه برده تو را! یادم می افتد به پارسال که پرسید از پایان نامه ات چه خبر. گفتم تو ماه رمضون خیلی سخته نوشتن
دخترک غمگین
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 7:03
پسرک اینجا کنارم خوابش برده و استاد همچنان می خواند؛ بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل...خیلی حرف دارم، این روزها فایلهای اعتماد به نفس سهیل رضایی را گوش میدهم و دنبال خودم می گردم. میخواهم طلای درونم را پس بگیرم از مادر مهربانم و (میم)عزیزم. میخواهم از قالب این دختر کوچلوی بامزه که هیچکس حتی دکتر(ر
خانم قاضی
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 7:03
بالاخره خوابید. تازه خوابم برده بود که با صدای ناله اش بیدار شدم. تب داشت و بدنش داغ داغ بود خدا رو شکر بعد از پاشویه و دارو تازه خوابش برد. هنوز شک دارم بخوابم یا نه، تا اخر این نوشته بیدار می مانمتا مطمئن شوم حال پسرک خوب خوب است.اما بعد راستش من هیچوقت ماه عسل را نمی بینم از لذتی که در چهره علی
خانم ن
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
خانم «ن» دوست من است. پنج سال از من بزرگتر و دختر بزرگ خانواده ای که همیشه بار مشکلاتشان را به دوش کشیده. یک خانم خودساخته و قوی با دو تا دختر خوشگل که نه تنها زندگی خودش را می چرخاند بلکه مادر و خواهرهایش را ازجهنمی که پدرشان برایشان ساخته بود بیرون برده و حالا خواهرها هرکدام برای خودشان کسی شده ا
با این همه حال ما خوب است.
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
این روزها اتفاقات عجیبی می افته. برادر (الف) رو با مسخره ترین استدلال موجود بازداشت کردند. یه بچه دوماهه داره بنده خدا. الف افتاده به جون فرزاد که اگه تو جواب تلفن های منو میدادی و با هم میرفتیم دیوان عالی کشور. اعاده دادرسیمون قبول میشد. فرزاد از عصبانیت داره خودزنی میکنه و زیبا از بی معرفتی ال
چهارشنبه غمگین
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
پیش دفاع برگزار شد. سر جلسه خیلی مسلط و آروم بودم. مجوز دفاع دادند و گفتند چند تا اصلاح اساسی انجام بدهم. قبل از جلسه پسر آیت الله رو دیدم. کنار استاد مشاورم دکتر (س) ایستاده بود گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود(ف).اینجا چه میکنی؟ دکتر س گفت پیش دفاع داره منم میخوام بهش گیر بدم.گفتم بهشون بگید اذیتم
مبارک است.
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
امروز خیابان ها بوی تو را می دهند.دلم آرامش و انرژی مثبت تو را می خواهد. در دلم میگویم: امروز بر ما مبارک است. و تو حتما همین لحظه در جواب تبریک کسی که من نمی شناسم متواضعانه لبخند می زنی. کاش بزرگ شوی، ببالی، رشد کنی آنقدر بزرگ که من به دوست داشتنت افتخار کنم و من محو شوم از این ماجرا. کاش هیچگاه
کلر دیازپوکساید.
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
این فیلم های سینمایی رو دیدید که خانم مستأصل و مضطرب خونه در مواجهه با یک بحران مثل دیوونه ها دنبال قرص آرامبخشش میگرده و احساس می کنه اگه این قرصها نباشند حالش خوب نیست؟ من همیشه از ترس همین صحنه، از هرگونه قرص آرامبخشی روگردان بودم. نهایت خلافم ژلوفن و استامینوفن کدئین بود. تا اینکه هفته پیش رفت
بهترم مثل خودم
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
بهترم مثل آدم سی و پنج ساله ای که دیگر قرص آرامبخش نمی خورد و آرام است. مثل زن بی خیالی که دیگر حتی موهایش را چک نمی کند که ببیند در چه حالند مثل بنده ای که میداند خدا هوایش را دارد. مثل کودکی که برای خاطر دل خانم چاقه قصه فرانی و زویی کفشش را برق می اندازد. مثل گناهکار با وجدانی که از اینکه
این جلسات
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
شک ندارم خیلی آدم خوبیه. لهجه کرمانی غلیظش، خیرخواهیش، نگاه خوش بینانه xadاش نسبت به همه انسانها و مهربانی جنوبی فراگیرش به آدم حس امنیت می دهد. اما چرا من حس میکنم هیچ چیز از این جلسات در نمی آید؟ میگوید به جاهای خیلی خوبی رسیدیم اما من فکر میکنم ما هنوز به هیچ جا نرسیدیم یعنی اوهنوز هیچ چیز جدیدی
کجایی؟
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:57
آقا اجازه! میشه من راحت باشم؟ چشمامو ببندم و بنویسم؟اجازه هست ملاحظه همین دو سه نفر عزیزی که بعضی وقتها به اینجا سر میزنند رو نکنم؟ میشه دغدغه اون ادم مهربونی که این صفحه رو باز میکنه که ببینه بالاخره این خانم میان سال تپل کچل باهوش، تز دکتراشو دفاع کرد یا نه رو نداشته باشم؟ من حالممممممممم بده. خی